در گذر تاریخ همراه با سعید شاهسوندی-نقد  قسمت اول 

با سلام و درود داود باقروند از اعضای سابق مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت با نقدی به  گفتار آقای سعید شاهسوندی در گذر تاریخ در خدمتتون هستم.

جهل و خرافه پی آمد رابطه مرید و مرادی، حلقه های گل بر زنجیرهای آهنینی که برتفکر انسان سنگینی میکنند، می گستراند. و آن حس اصیل آزادی را که گویی به خاطر آن زاده شده اند در مریدان می کُشد و وادارشان میکند بردگی فکری خود را دوست بدارند و از آنها چیزی می سازند که مردمان مومن و در درون یک تشکیلات مذهبی و ایدئولژیک، انقلابیون پاک باز، شیرزنان و کوهمردان ، صادق ترین مومنین، پایدارترین و مقاوم ترین انقلابیون و بعد از پایان مصرفشان، شهیدان قهرمان وعالیقدر نامیده میشوند که جهت تداوم بخشیدن به قدرت مرادهایی امثال مسعودرجوی بعنوان ابزار بی اراده ویا یادمان شهدا بکاربرده میشوند.

روش شناسی این مطلب

از همین روی در این مطلب برای غلبه برچنین توهم پراکنی و پروپاگاندایی، من به همان گزارشات شاهسوندی که خود شاهسوندی عین حقیقت میپندارد و شناخت شخص شاهسوندی بعنوان یک نمونه کلاسیک از مجاهدین تکیه میکنم تا به سوالات بی جواب مانده شنوندگان شاهسوندی در مورد مجاهدین پاسخ داده شود.

مسعودرجوی با توان مالی و سازمانی طی تبلیغات گسترده ای در خارج تشکیلات، وحتی در درون تشکیلات، با تکیه به سرمایه نفرت ای که جنایات رژیم حاکم در میان مردم ایران آفریده دراختیارش میگذارد، علیه منتقدین خود با نسبت دادنشان به رژیم از آنها شیطان سازی کرده و میکند. همیاران سیاسی رجوی حتی درمیان اعضای جدا شده چه آنها که سالهای محدودی در سازمان بوده اند یا آنها که فقط بخشهای محدودی از سازمان را شاهد بوده اند، ولی کماکان نسبت به سازمان تعصب دارند، گزارشات از هرآنچه خود شاهد نبوده اند را تبلیغات رژیم خوانده و عینا همچون پروپاگاندای مسعود رجوی، جدا شدگان را “اسپانسر عوض کرده” می نامند. 

شاهسوندی اساسا با اغماض فقط از1348 تا 1365 در سازمان مجاهدین حضور تشکیلاتی داشته، اما نمونه گزارشات با جزئیات خوبی که ارائه میکند، بویژه از عملکرد دوران جنینی رهبری مسعودرجوی است. جنین-هیولای باقی مانده از دوران حنیف نژآد که  در انقلاب ایدئولژیک سال 1364 با مامایی بقیه مجاهدین که آنها نیز باقی مانده از دوران حنیف نژآد هستند و بعضی مجاهدین جدید امثال من متولد شده از شکم سازمان مجاهدین به بیرون خزیده به جهانیان معرفی میشود. توجه میدهم گزارشات شاهسوندی از عملکرد رجوی که بعضا جنایت می نامد زمانی است که رجوی بزرگترین شکست تاریخی مجاهدین با کمر شکن شدن در ایران و فرارش به فرانسه را درکارنامه دارد.

متاسفانه یا خوشبختانه زمانیکه همین هیولا بعد از اینکه به عراق فراخوانده شد و توسط صدام حسین با بخدمت گرفتن نیروی جان برکف مبارز مجاهد خلق بعنوان پیاده نظام ارتش عراق تحت نام دهان پرکن “ارتش آزادیبخش ملی ایران” به حساب مسعودرجوی با چند عملیات موفق مرزی در کشتار سربازان ایرانی درمرزها همراه شد و ثبت گردید رجوی ای که زیربار شکست سنگین مبارزه مسلحانه شهری قرار داشت، جانی گرفت و دوپین گردید.  چنان غروری رجوی را از عملیات ارتش عراق گرفت که دیگر به همان خدایی که مهدی ابریشمچی هم گفت تنها به او پاسخگوست نیز دیگر پاسخگو نبود. در دوره ای که این هیولا بعد از دوپین شدن توسط صدام حسین تنوره میکشیده است، شاهسوندی حضور نداشته است.

برای درک و قضاوت گزارشات سالهای غیبت شاهسوندی در مجاهدین، و البته درک حقایق سازمان مجاهدین حتی در دوران حضور شاهسوندی، بویژه یافتن پاسخ به سوال بی جوابِ “چرا مجاهدین اینی هستند که هستند”، یا دلایل رفتار رجوی با شخص سعید شاهسوندی، راهی نیست الا شناخت سعید شاهسوندی بعنوان نمونه کلاسیک یک مجاهد با ریشه های عمیق مشترک عقیدتی و سازمانی.

تاکید میکنم نقد متوجه شاهسوندی بعنوان یک فرد مستقل با محتوای رویکرد از نوعی که رجوی به او دارد که تلاش میکند بلحاظ سیاسی و اجتماعی نابودش کند نخواهد بود. از طرفی این بدان معنی نیست که به شاهسوندی ایراد و نقدی نباشد همانطور که به خود امثال من نیز هست. شناخت شاهسوندی متکی خواهد بود به حقایقی که خودش به زبان یا قلم خودش گزارش کرده است.  تا هیچ شک و شبهه ای حداقل برای شخص شاهسوندی و بقیه ناباوران نگذارد. چون اگر من از مشاهدات خودم گزارش کنم و نتیجه گیری کنم، ناباوران مرا به دروغ و افترا متهم میکنند. پس بهترین شیوه تکیه به همان گزارشات شخص شاهسوندی است.

شاهسوندی در گزارشاتش از سازمان مجاهدین، دوربین را اساسا روی مسعودرجوی زوم کرده است. من میخواهم این شناخت از سازمان مجاهدین را وقتی دوربین بسمت مجاهدین بطور کلی و در یک تمامیت از بدو تاسیس گرفته میشود بدست بدهم. چون عقیده دارم، زوم شدن روی رجوی با نقش محوریش هرچند بی جا نیست، نقدی فرد محور است و بدون تحلیل سازمان از بدو تاسیس تحلیل و نقد تاریخی، فرهنگی، سیاسی، ایدئولژیک بخود نمی گیرد. تمرکز روی یک مستبد مسبوق به سابقه است، ما ایرانیان تا همین امروز 2500سال تاریخ گزارش از نوع گزارش شاهسوندی از عملکرد مستبدینی چون رجوی و خمینی و شاه و رضا شاه و … درکارنامه داریم.

هیتلرها و موسولینی ها از مادر فاشیست و مستبد متولد نمی شوند. آنها در بستری فکری، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی در کارخانه اجتماع مردمی استبداد زده، استبداد پرورِ استبداد پرست تولید و پروار میگردند. برای خلاص شدن از استبداد باید آن چرخه تولید مستبد سازی را شناخت و متوقف کرد. والا تاریخ ما نشان داده درد دل، شکوه و شکایت دردی دوا نمیکند.  

برداشت رایج این است که انسانها بدلیل نادانی یا کند ذهنی دچار توهم میشوند. وجهل مانند پرده ای حقیقت را از چشمانشان پنهان نگهمیدارد. اما توهم زدگی چهره ای دوگانه دارد، همانطور که نادانی و کند ذهنی میتواند سد راه حقیقت جویی باشد باهوش بودن و دانشمند بودن هم ممکن است بستری برای توهم زدگی فراهم کند. توهم تنها بر اذهان خام سایه نمی افکند بلکه گاهی اذهان باهوش و استدلال گر هم دچار توهم میشوند.

آقای دن ام. کاهان، استاد دانشکده حقوق ییل. استاد و محقق در حوضه روانشناسی اجتماعی و علوم رفتاری است. او در سال ۲۰۱۳،  تحقیقات میدانی قابل توجهی در زمینه cognitive psychology روانشناسی شناختی انجام داد، به ویژه با تمرکز بر اینکه چگونه ارزش‌های فرهنگی افراد بر پردازش اطلاعات آنها تأثیر می‌گذارد – مفهومی که به عنوان “موتیویتد ریزنینگ” استدلال انگیزشی شناخته می‌شود.

یکی از مطالعات قابل توجه او در آن سال با عنوان «ایدئولوژی، استدلال انگیزشی و تأمل شناختی: یک مطالعه تجربی» منتشر شد. این تحقیق بررسی کرد که چگونه باورهای ایدئولوژیک افراد می‌تواند بر توانایی آنها در استدلال عینی تأثیر بگذارد، حتی زمانی که آنها مهارت‌های بازتاب شناختی بالایی دارند. یافته‌ها نشان می‌دهد که افراد اغلب اطلاعات را به شیوه‌ای پردازش می‌کنند که با هویت فرهنگی‌شان و تفکرات نهادینه شده شان همسو باشد، که می‌تواند به تفسیرهای قطبی شده از داده‌های واحدی، منجر شود.

او نشان داد که هوش و سواد علمی نه تنها لزوما افراد را در مقابل تعصبات و پیشداوریها مصون نمیکند، بلکه بطور غیره منتظره ای افراد با هوش و استدلالگر دچار تعصبات شناختی میشوند، بویژه زمانیکه مسئله به باورهای سیاسی، مذهبی و ایدئولژیک آنها مربوط باشد. او نشان داد که اینگونه افراد تمایل دارند اطلاعات را آنگونه پردازش کنند که با باورهای نهادینه شده در اذهانشان و در نتیجه با هویت فردی و سازمانی و اجتماعیشان سازگار باشد. یعنی انسانها بصورت انگیزشی استدلال میکنندmotivated reasonin.    طبعتا افراد باهوشتر در این زمینه ماهرترند چون توان استدلاهای پیچیده تر و قانع کننده تری برای توجیه باورهایشان دارند پس کارآمدتر عمل میکنند. از این رو حتی شدیدتر از دیگران دچار توهمات شناختی می گردند. دن کاهان این رویکرد افراد باهوش را در راستای محافظت از هویت فکری نهادینه شده فرد یا گروه یا گروه اجتماعی ای که بدان تعلق دارند معرفی کرد. آنها داده ها را طوری بررسی میکنند که برخلاف تفکرات نهادینه شده خودشان نباشد.  

با این وجود گزارشات هرچند محدود اما خوب شاهسوندی ما را قادر میکند تا بتوان به مقایسه ای از عملکرد همین هیولا، بعد از اینکه به عراق فراخوانده شد و توسط صدام حسین و ارتش او دوپین گردید و تابلو ارتش آزادیبخش ملی ایران را نیز با چند عملیات موفق ارتش عراق در کشتار سربازان ایرانی به کارنامه اش نشاند، و به بلوغی دیوانه وار رسید تا او را به اندازه کافی بعنوان رهبرکبیر انقلاب نوین مردم ایران تا آن حد جنون متوهم کند که در سال 1367 دست به ماجراجویی فروغ جاویدان شماره 1 با 1304 کشته فقط در طرف ما مجاهدین بزند. و ماجراجویی فروغ دو و با عملکردش در فرار از پاسخگویی اینبار نه فقط به شکست در شهرهادرنیمه اول دهه 60 بلکه به شکست در مرزها در سال 1367 و بعد شکست در فروغ دوم در سال 1381نیز به آن اضافه شده بود تن ندهد، پی ببرید.

پرفسور کاهان نتیجه گیری کرده که برای حقیقت جویی تنها افزایش علم و دانش کافی نیست، تفکر نقادانه و آشئایی با تعصبات شناختی هم لازم است.

شاهسوندی کیست

اگر سوال کنید چرا باید شاهسوندی را شناخت؟ جواب این است که، سعید شاهسوندی بعنوان یک عضو قدیمی سازمان خود و جریاناتی که شخصا تجربه کرده سوژه بسیار خوبی است برای شناخت مجاهدین. بویژه او بخوبی بسیاری جزئیات از حوادث را با زحمت بسیار در مورد سازمان مجاهدین گرد آوری کرده و در یک بیان تئاتریکال که با ارزش نیز هست ارائه میکند. هرچند او اساسا تا سال 1365 در سازمان بوده، اما آنچه شاهسوندی  با نمونه گزارشات ارائه شده او، از عملکرد هیولای مجاهدین مسعودرجوی، ، که توسط اعضای باقی مانده از دوره حنیف نژاد و ما مجاهدین جدید در انقلاب ایدئولژیک سال 1364  تولید تائید، پشتیبانی شده است. دوره گزارشات شاهسوندی مربوط به زمانیکه است که هیولای ما مسعود رجوی هنوز طفلی یکی دوساله بیش نیست آنهم وقتی هنوز بارفرار از شکست عظیم چریکی شهری و خارجه نشینی ابدی در پاریس بردوشش است.

سعید شاهسوندی مبارزی جوان بوده که زندان زمان شاه و رژیم خمینی با فراز و نشیب‌های زیادی که در فرایند زندگی سیاسی خود تجربه کرده است. لازم است برای درک اعمالش برای فهم قضاوت‌هایش و عکس‌العمل‌هایی که دارد به شناختی از او برسیم برای شناخت او نیاز است ابتدا به درکی از سلسله مراتب ارزش‌های ذهنی و فکری او و فضایی که در آن ذهن و فکرش ریشه و شکل گرفته است دست یابیم.  او به عنوان یک جوان موفق وارد دانشگاه شیراز می‌شود سال دوم دانشگاه در ۱۳۴۸ در بحبوحه سرکوب‌های حکومت محمدرضا شاه و زمانی که جهان درگیر مبارزه ضد استعماری است و تمام مراکز آموزشی ایران و جهان کم و بیش در تسخیر سیاسیون به ویژه مارکسیست هاست، به عضویت سازمان مجاهدین که حنیف نژاد بنبان نهاده در می‌آید. برای چند سالی سلاح به کمر در کوچه و خیابان‌های شیراز و تهران تردد می‌کند.

محمد حنیف نژاد، با انگیزه های بسیار والای مبارزاتی عاری از قدرت پرستی، اعتقادات عمیق مذهبی، بامیزان فداکاری و از خود گذشتگی ضروری برای رهبری یک مبارزه خونین پا به عرصه مبارزه گذاشته بود. هرچند او مولود زمانه خود بود. او و یارانش سعید محسن، عبدالرضا نیک بین و بعدها اصغر بدیع زادگان تحت تاثیر شرایط تاریخی بعد از سرکوب 15خرداد 1342 ، برای شکستن بن بست مبارزه بپا خاسته بودند.

در دافعه اسلام پناهان دین فروش، و ملی گرایان بی عمل، و دافعه خدا ناباوران مارکسیست، در یک توهم مرکب سوررئالیستی [i]، سازمان مجاهدین مسلمان  را بر پایه قوانین مارکسیست لنینستی بنا کردند. آنها معتقد بودند اگر تفکرات، باورها، فرهنگ، اعتقادات، مناسک و حتی خرافات اسلام قاعدین و دین فروشان جاری  را با کنارگذاشتن بالاترین مرزبندیش که بین با خدا و بی خدا تعریف میشد را با علم و مبانی مبارزه جویی انقلابی  مارکسیسم-لینیستی که بالاترین مرزبندیش مرزبندی بین استثمار کننده و استثمار شونده تعریف میشود، ترکیب کنیم. میتوان ضمن نجات اسلام گرفتار در حوضه ها، دربالای منابر، برسر قبورمردگان، آنرا به اسلام انقلابی و توحیدی ای تبدیل کرد که در نوک پیکان تکامل در ماوراء چپ محور ترقی خواهی بشری ، قرار بگیرد و اینگونه “مجاهد مبارز“،  چپ تر از لنین و مارکس و مائو و هوشی مینه و… خواهد بود. جامعه بی طبقه توحیدی که هرگز تعریف نیز نشد، آرمان شهر چنین سازمان و ارزشهایش قرار میگیرد.

درصورتیکه میدانیم در فلسفه ذهن و شناخت در  توهم مرکب سوررئالیستی   معمولاً عناصر کاملاً نامربوط به هم، در یک تصویر یا یک روایت،  ترکیب می‌شوند.  برای مثال، فرد از تجربه کالبد انسان تصویری در ذهن دارد، از تجربه بال پرندگان نیز هم چنین، اما فرشته بالدار را از ترکیب کالبد انسان با بال پرندگان بعنوان توهم مرکب از دو تلقی واقعی که هیچ ربطی نیز بهم ندارد میسازد.  همینطور اسب بالدار موجود در افسانه ها و تخیل کودکان از این قانون پیروی میکند. که وجود خارجی ندارد و تلاش برای ساختن آن و به پرواز در آوردن آن عملا به فاجعه می انجامد.

این تلقی همانقدر به خطا بوده است که مشروطه خواهان صدر جنبش مشروطه، تمامی تلقی خود را از مدرنیته ای که در اروپا عامل جهش و پیشرفت و پیشی گرفتن چند صد ساله آنها از ما ایرانیان شده بود، را به صرف داشتن قانون در اروپا و نداشتن آن در ایران خلاصه و درک فهم کرده و تقلیل داده بودند.

درصورتیکه مدرنیته  یک تحول همه‌جانبه فلسفی در شیوه تفکر، زیست و ساختار اقتصادی واجتماعی انسان، با زوال اقتدار کلیسا و خرافه پرستی با خلع ید از انحصارکلیسا و شکستن ققل و زنجیر مسیحیت، به تفکر وعلوم، به پشیرفت در صنعت وماشین‌آلات، رفاه مادی نائل شده بود. با رهایی از قواعد سنتی، بر فردیت انسان رسیده. حتی درحوضه هنری برخلاف هنر رسمی در خدمت تزئین کلیسا و دربارهابود، به آفرینش هنر با زبان انتقاد اجتماعی و فلسفی روی آورده، به رهایی نسبی زنان از قیود اجتماعی، گسترش آموزش مدرن، خلع ید از هر آنچه آسمانی و اعتبار یافتن انسان و علم و تفکر علمی دست یافته.

که نظام سرمایه داری، منجر به استعمار محصول طبیعی آن بوده است. دراین نظام فکری نقاد جدید طی یک فرایند دیالکتیکی مارکس درباره «بیگانگی» (یا ازخودبیگانگی/‌Alienation) انسان، یکی از بنیادین‌ترین مفاهیم فلسفی و اجتماعی در نقد نظام سرمایه‌داری است را مطرح میکند. لنین نیزدر نقدی عمیق تر اوج این نظام غارتگر را با شاخص امپریالیسم معرفی میکند.

حنیف نژآد پیروزی و یارانش در دافعه شرایط اختناق سیاه و سکوت قائدین  نیل به جامعه آرمانیش را تنها با تبدیل “مبارز و مبارزه بویژه نوع مسلحانه آن به بالاترین ارزش آرمانی” دست یافتنی میخواند. او با استفاده از بخشی از آیه 95 سوره نساء قرآن کریم: فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجرا عظیما به این ارزش گذاری خود جنبه قدسی واللهی نیز بخشید. که بعدها در طراحی آرم سازمان بر تارک آرم مینشیند و اینگونه است که فرهنگ و ارزش گذاریِ “مبارز و مبارزه همه چیز” بعنوان تاج در بالاترین نقطه باورهای ایدئولژیک مجاهدین فراتر از سندان پلورتاریا و داس دهقانان یا همان مستضعفین مجاهدین و خمینی بر تارک آرم سازمان نشانده میشود.  و در سلسله مراتب تشکیلاتی آموخته و القاء میشود که همه چیز و بالاترین ارزش در مبارز و مبارزه آنهم از نوع مسلحانه آن خلاصه میشود.

همین ارزش  گذاری در سازمان مرز سرخ و وجه افتراق بین انقلابی و غیرانقلابی، بین مبارز و سازشکار، بین مومن و بی ایمان، بین مجاهد و غیر و بتدریج به یک ارزش برتری طلبانه در اذهان مجاهدین و برتر و بالاتر و والاتر دیدن خود از دیگران و بوِیژه از مسلمانان سنتی و غیر سنتی که به مبارزه با اشکال مسلحانه و چریکی ایمان و اعتقاد ندارند میگردد.

درون سازمان نیز بتدریج معیاری میگردد در ارزش گذاری افراد، برتری جویی قدیمی ها بر جدید ترهایی که دیرتر به مبارزه وارد شده اند، بین زندان کشیده ها و زندان نکشیده ها، بین آنها که سلاح حمل میکنند یا نمی کنند، که همگی از یک ارزش طبقاتی برتری جویی بین اعضاء و حتی در سنجش آنها توسط سازمان حکایت میکند. از طرفی نیز وسیله ای میشود برای تحقیر و توهین دیگران در مجاهدین. نگاه کنید به توصیف های شاهسوندی و حتی از زبان کاظم ذولانوار از اعضایی مانند محمد علی جابرزاده انصاری که در مقاطعی توان حمل سلاح نداشتند.

از طرف دیگر صرفا حضور در مبارزه برای اعضاء تبدیل به سرمایۀ مبارزاتی میگردد. زندان رفتن به این سرمایه اضافه میکند، شکنجه تحمل کردن باز هم بیشتر. سازمان مجاهدین نیز در تبلیغات بیرونی تا میتواند بر بوق توهم تراکم سرمایه مبارزاتی عضو دامن میزند.

این فرایند در مسیر رشد خود به کمرنگ شدن فکر و اندیشه در میان مجاهدین و ورود عنصر عملگرایی قبل از آمادگی های لازم قبل از شناخت خود و شناخت از دشمن  منجر به ضربه مهلک دستگیری تمامی کادرهای سازمانی در سال 1350میگردد.

سون تزو یک ژنرال، استراتژیست نظامی، فیلسوف و نظریه‌پرداز چینی که در حدود قرن ۶ پیش ازمیلاد کتاب معروف خود به نام “هنر جنگ” ، را نوشت، که ناپلئون، ماکیاولی، مائو، هوشی مین، و حتی مدیران معاصر غربی از آموزه‌های این کتاب بهره میبرند. بعنوان اصل مبارزه نظامی میگوید:

«اگر خودت و دشمنت را بشناسی، در صد نبرد پیروز خواهی شد«. او همچنین معتقد است ،«برتری در جنگ آن نیست که همیشه بجنگی، بلکه در آن است که پیروزی را بدون جنگ به‌دست آوری». که قطعا نیازمند تکیه به تفکر است. سون تزو جنگ را نه به‌عنوان خشونت، بلکه به‌عنوان هنری از تفکر، شناخت، و پیش‌بینی می‌داند. هدف نهایی او، پیروزی بدون تخریب است.

اسب بالدار حنیف نژآد در اولین پروازش سقوط میکند، و دو تکه میشود. تقی شهرام اعلام میکند مجاهدین همین قسمت بالها هستند و سازمان را مارکسیست اعلام میکند. مسعودرجوی زندانی که سرش بی کلاه مانده است نیز چاره ای ندارد الا مدعی شود کماکان راه بنیانگذاران را طی میکند تا از طرفی مغضوب مذهبیون مدعی التقاطی بودن مجاهدین نگردد،  واز طرفی مارک راست و خرده بورژوازی توسط مارکسیستهای زندانی را نخورد. و با سیلیِ  “ما هنوز که هنوز است در چپ مارکسیسم هستیم” کماکان صورت خود را سرخ نگهدارد.

مسعودرجوی از همان زندان بطور آگاهانه و سیستماتیک عنصر مجاهد را از هرگونه تفکر تخلیه و اعضا را  به ابزار سازمانی در مجاهدین در دست رهبری سازمان تبدیل میکند. اوج این ابزار سازی از مجاهدین، را در انقلاب ایدئولژیک و تبدیل خودش به رهبری عقیدتی یا همان ولی فقیه مطلقه مجاهدین که اعضا باید او را جزء معصومین و پاکان شمرده و تقدیسش کنند شاهدیم. در سال 1364 عملا خود را قسمت اسب ایدئولژی مرکب حنیف نژاد اعلام میکند. آنجا که اعلام میکنند “افتخار میکنیم که آنچه بودیم نیستیم”.

چرا که او دیگر با راست سنتی در جنگ خونین است و آب از سرش گذشته که مارک منافق و مارکسیست اسلامی انگی برایش تلقی شود.  از شر چپ ها یا مارکسیست ها نیز به یمن تروریسمی که براه انداخته با قتلعامی که از آنها بدست همان راست سنتی صورت گرفته راحت شده است. همواره رجوی و رژیم ایندو لبه قیچی ارتجاعی طی 45سال گذشته علیه جنبش راستین و مترقی مردم ایران نان بهم قرض داده اند.

ابزارسازی از اعضا سازمان ابعادگوناگونی داشته است. اما بعداز ماجراجویی فروغ جاویدان اول رجوی هرگونه تفکرو اندیشه کردن، چه برسد به اندیشه انتقادی توسط اعضا را بطور رسمی و طی جلسات مفصل مغزشویی، ضمن ضد ارزش خواندن، ممنوع اعلام میکند، و در مقابل بالاترین ارزش مبارزاتی و مجاهدت را خود سپاری مطلق به رهبری تبلیغ و ترویج میکند. او با وقاحت یک آخوند دوریالی که در دورترین روستاها برای کسب روزی حقیرش در دکان دین فروشی خود مشغول تحمیق توده های بی خبر هستند، در جلسات عمومی چند هزارنفره اعلام و آموزش میداد که:

«وقتی شما شهید شوید در آن دنیا از شما در مورد گناهان خودتان سوال نمی کنند بلکه سوال این است که رهبری عقیدتی ات کیست و اینگونه است که شما قضاوت می شوید. » او القاء میکرد که کافیست مجاهد شهید شده اسم مرا بعنوان رهبر عقیدتی بدهد تا مستقیم به بهشت یا یک “توهم مرکب اندر مرکب” مجاهدین وارد شوید.

این همان تفکر حجتیه ای مسعودرجوی است، که بروز و ظهور می یابد. رجوی همین مصداق را وقتی میخواست اعدام های بدون محاکمه و ضد انسانی اوایل انقلاب در مورد سران رژیم گذشته را توجیه ایدئولژیک و اسلام انقلابی کند بیان و بکار برده است. آنجا که در صفحه اول نشریه شماره 14 مجاهد ارگان رسمی مجاهدین در سال 1358مینویسد: «وقتی یک عضو یک جریانی را دستگیر میکنیم، او را نباید تنها به دلیل جرم هایی که خودش ممکن است مرتکب شده باشد، بلکه باید به دلیل جرمهایی که جریان و تشکلی که بدان وابسته است محاکمه و مجازات کرد» یعنی در فتوای دادگاههای اسلامی رجوی ، میلیشیا ها باید به جرمهایی که سازمان مجاهدین و مسعودرجوی مانند دست زدن به مبارزه مسلحانه، همکاری با دشمن اشغالگر صدام حسین، … مرتکب شده است، محاکمه و مجازات شوند. در قسمتهای بعدی این مطلب بطور ریز به آن پرداخته شده است. تا ببینید فتوای خمینی برای قتلعامهای سال 1367 عینا منطبق بر فتوای مسعودرجوی در سال 1358 برای قتلعام سران رژیم پهلوی است.

تخلیه شدن عنصر مبارز از عقید و تفکر، او را در مواجهه با فشارهای طافت فرسای شرایط مبارزه آنهم وقتی در عراق، در بن بستی گرفتارید که از زندان ابد نیز بدتر است. گذشته از محرومیت از تماس با جهان خارج، محرومیت از تماس و برقراری یک رابطه دوستانه با مجاهد کناردستیت را تحمل میکنی، توسط مردمی  که قرار است سرمنشاء حمایت و انگیزش مبارزاتی تو باشد که بتوانی با تکیه به آن در مقابل شرایط سخت مبارزه، مقاومت کنی، نیز متهم به خیانت به کشور هستی، از طرف دیگر در درون تشکیلات توسط رهبری همین سازمانی که در تبلیغات بیرونی از اعضا و کشته آنها، با القاب دهان پرکنی چون، سردار شهید خلق، شیرزن مجاهد، کوه مردان مبارز، ستارگان آسمان مبارزاتی کشور، گرزهای آتشین خلق یاد میکند،

اما در درون مناسبات سازمان همین مجاهدین قهرمان را، مسعودرجوی متهم به مزدوری برای رژیم، شعبه ای از سپاه پاسداران، متهم به خیانت با زنده ماندن در زندانهای رژیم، متهم به خیانت در صحنه جنگ با فکر کردن به زن و همسر، متهم به داشتن تفکرات خمینی گرایانه در مخالفت با انقلاب ایدئولژیک،  متهم به ارتکاب گناهان جنسی، نرینه وحشی، لودهنده زندانیان مجاهد در زندانها و صدها اتهام واحی دیگر مواجهند. تناقض عظیم دراین است که مسعودرجوی که این اتهامات و جرایم را برای مجاهدین می تراشد نه تنها حاضر نیست یکی از آنها را اخراج کند وتا بحال نیز چنین اتفاقی در سازمان به وقوع نپیوسته است، بلکه حتی اگر بخواهند از سازمان خارج شوند هم اگر زنان باشند دستور داده است بقیمت جان ده زن مجاهد شورای رهبری، نباید یک زن بتواند فرار کند، و اگر مرد باشد بقیمت زندانی شدن طی دهسال که هشت سالش در زندان مخوف ابوغریب بود باید جلوی آنها را گرفت.

همین وضعیت فکر نا متعادل و بی محتوایی، مجاهدین را در برخورد با تناقضات سازمانی که با آن روبرو بودند به ورطه سقوط اخلاقی، بیماریهای روحی و روانی، وفیزیکی و مرگ های زودرس در اشرف و لیبرتی و آلبانی دچار کرده است.

شعارنویسی علیه مسعودرجوی توسط مجاهدین بر در و دیوار اشرف

شدت و حدت این ومسئله را در دگردیسی مجاهدین از نیروی رزمنده مبارزی که طی نیم قرن گذشته همسانی دیده نشده است، و زندانهای قرون وسطایی خمینی را نیز در نوردیده اند، با چنان سقوطی در سازمان مواجهند که بر در دیوار قرارگاه اشرف شعار علیه مسعودرجوی می نوشتند. که شخص مسعودرجوی در جلسه 5000 نفره وقتی از ترس همان “مجاهدین جان برکف” با کلتی به کمر وقتی در محاصره محافظان قرار دارد خطاب به مجاهدین گفت، “شما ها همه دشمن من هستید از این پس با شما با مشت های آهنین برخورد خواهم کرد”. سرمایه مبارزاتی مجاهدین دشمن استبداد رجوی گردیده بود.

از این روست که یکی از گروههای که رجوی با آنها بسیار در تضاد قرار می گرفت عناصر زندان رفته و مقاوم بود. مجاهدینی که سرمایه گرانی از مبارزه و زندان رفتن و شکنجه دیدن در کارنامه خود داشتند و سازمان را با تکیه به اعتماد به نفسی که داشتند به چالش میکشیدند. از همان نوع اعتماد به نفسی که نه متکی به تفکر و اندیشه، بلکه متکی به همان ارزش گذاری مبارز و مبارزه یعنی همه چیز. و شاهسوندی نیز با تکیه به سابقه اش از این اعتماد بنفس برخوردار بود.

رجوی در سرکوب اینگونه مجاهدین در سال 1364 بعد از انقلاب ایدئولژیک و قبل از انتقالش خودش به عراق، دستور داد که نزدیک به 700 تن از رزمندگان مجاهد را که در قرارگاه نظامی بنام منصوری در منطقه کردستان عراق شمال سلیمانیه نزدیک روستای ماوت بطور سیستماتیک دستگیر، زندانی کرده و از همه با اجبار و ضرب و شتم، اعتراف نامه بگیرند که مزدور و نفوذی جمهوری اسلامی هستند. همین فرایند در سال 1373 در قرارگاه اشرف در شمال شهر خالص صورت گرفت که همراه با شکنجه بود و حتی به قتل مجاهدین شکنجه شده در حین وادار کردن به نوشتن اقرار نامه مزدور رژیم بودن انجامید.

مجاهدین منتقد انقلاب ایدئولوژیک بعد از هشت سال حبس در سلول انفرادی در اشرف تحویل زندان مخوف ابوغریب عراق شدند که سالها بعد توسط صدام با اسیران جنگی عراقی نزد رژیم، تعویض شدند. بگذریم از امثال مهدی تقوایی ها که از ارودگاه رمادی در غرب بغداد سردر آوردند.

رجوی اینگونه دشمنی خونین خود را با هر مجاهدی که جرات تفکر و اندیشه و سوال و نقد داشت نشان میداد. رجوی همزمان با سرکوب فیزیکی به سرکوب روحی روانی، سیاسی و ایدئولژیک نیز می پرداخت. تا اینگونه آن سرمایه مبارزاتی منجر به اعتماد بنفس را از مجاهدین بگیرد. رجوی بطور رسمی طی جلسات متعدد اتهامات زیر را به مجاهدین وارد میکرد.

تیتر بعضی از زنجیر های گناهی که برگردن مجاهدین آویخته شده است عبارتند از:

  1. اگر مجاهد هستید باید اثبات کنید که بریده مزدور هستید. و هر روز خود را بی آبرو کنید تا مسعود و مریم آبرو پیدا کنند.
  2. دلیل پیوستن همه شما به سازمان مجاهدین خودنمایی با ریشه جنسیتی داشته. مردها برای جلب زن و زن ها برای جلب مرد.  همه باید با نوشتن اعترافات این اتهام را در مقابل رهبری به اثبات برسانید.
  3. چرا بعد از دستگیری در ایران از اوین زنده بیرون آمدید؟ هرکس زنده بیرون آمده خائن هستید. باید آنرا در مقابل رهبری به اثبات برسانید.
  4. چه کسانی را لو دادی که اعدام نشدی؟ باید خود اثبات کنید که صدها نفر را لو داده اید.
  5. چرا بعد از آزادی به سازمان آمدی؟ باید اعتراف کنی که نفوذی رژیم هستی؟
  6. حتما در زندان همکاری کردی و رژیم تو را برای جاسوسی به ارتش فرستاده است؟
  7. چرا از فروغ جاویدان” عملیات قربانی بزرگ مسعود رجوی زنده برگشتید؟
  8. شما که در فروغ کشته نشدید و نتوانستید با کلاش بر نیروی زبده با هشت سال جنگ یک کشور 80 میلیونی پیروز شوید دلیلش نه تصمیم دیوانه وار من، بلکه در گیر بودن فکر شما در صحنه جنگ و بمباران!!! به زن و شوهرانتان بوده است.
  9. شما روز و شب به فکر زن و یا شوهر هستید تا بفکر مبارزه به همین دلیل نمیتوانید رژیم را از عراق سرنگون کنید.
  10. شما که به سازمان انتقاد میکنید، نماینده بورژوازی ضد انقلابی هستید. باید اینرا اثبات کنید.
  11. اگر مجاهد هستید باید اثبات کنید که چرا مسعود و مریم را به تهران نمیبرید؟
  12. باید برای بی آبرویی خود هر آنچه از ذهن شما میگذرد از خطا های جنسی و اعمال جنسی را در جمع بیان کنید.
  13. باید اعتراف کنید که مبارز نیستید چون هنوز به پدر و مادر و برادر و خواهر و زن و فرزندان خود فکر میکنید.
  14. باید اعتراف کنید که مبارز نیستید چون با مجاهدین دیگر کنار دستتان دوستی میکنید.
  15. چرا خانواده خود را دوست دارید؟
  16. شما حاضر نیستید که برای رهبری عمل انتحاری کنید.
  17. با وجود زن و شوهرهایتان و فرزندان تا را از شما گرفته ایم و بزرگترین خدمت و فداکاری را به قیمت حیثیت مسعودرجوی به شما کرده ایم!!!  باز به زن و شوهر و فرزندانتان فکر میکنید.
  18. شما رهبری (مسعود و مریم رجوی) را استثمار میکنید.

کالبد شکافی شاهسوندی

خوب اگر با کمی از فضای حاکم بر سازمان و مجاهدین آشنا شده باشد میتوانیم به کالبد شکافی فکری شاهسوندی بعنوان یک مجاهد کلاسیک دو نظامی یعنی دوره حنیف و دوره تقی شهرامی و مسعود رجوی در بطن وقایعی که خودش گزارش کرده بپردازیم و با بررسی روحی و روانی و تفکر کسی که در چنین سازمان و تشکلی حضور داشته بپردازیم.

سابقه مبارزاتی سعید شاهسوندی که در جریان مارکسیست شدن سازمان و قتل و سوزاندن مجاهدین توسط تقی شهرام، در فضای آرام زندان و حتی در کنار مسعودرجوی تضاد چندانی ایجاد نمی کند. چرا که اولا رجوی هنوز از آن اقتداری که بعد ها یافت برخوردار نیست. محمد حیاتی به خود من میگفت که در زندان بعد از ضربه تقی شهرام و مارکسیست شدن مناسبات بهم ریخته بود و قرار شده بود رهبری مسلمانان مانده های سازمان نوبتی شود. از طرفی بدلیل نزدیکی اعضا و محیط بسته زندان تصمیمات اجبارا جمعی گرفته میشد. ضمن اینکه سرمایه مبارزاتی کمک میکرد که زندانیان بتوانند زندان را که چشم اندازی هم برای آزادی نداشتند بوِیژه با ضربه تقی شهرام را بهتر تحمل کنند.

بعد از انقلاب1357 و آزادی از زندان، سازمان گسترش سراسری یافت بود که تصمیمات غیردمکراتیک رجوی مسئله ساز هست  ولی بدلیل مشغله های فراوان آن زمان اجازه بروز و ظهور چندانی نمی یابد. مثلا چرا ازدواج مسعودرجوی با اشرف ربیعی که دردوران زندان مبانی دوازده ماده ای رجوی را رد کرده بود، چرا اتحاد با بنی صدر، چرا چنین رویکردی در سخنرانی امجدیه، چرا راه اندازی میلیشیا شبهه نظامی و رژه در خیابانها و تحریک رژیم علیه سازمان، چرا به جاسوسی فرستاندن سعادتی برای شوروی و بدنام کردن سازمان بعنوان جاسوس شوروی، چرا حمایت از اشغال سفارت آمریکا، چرا اطلاعیه سیاسی نظامی 28 خرداد 1360، چرادست بردن به سلاح و….

اعضای سازمان همه تناقضات خود را چه بدلیل حملات گسترده رژیم به سازمان و چه بدلیل یک رویکرد فرصت طلبانه، حداکثر با قهرکردن و چند روز خانه نشینی و یا با سرپوش گذاشتن بر تناقضات از سر میگذارندند.

همین رویکرد فرصت طلبانه اعضای سازمان به تصمیمات رهبری مجاهدین، چنان افسار گسیختگی سیاسی و استراتژیک و نظامی در راس سازمان ایجاد میکند که در مقطع 30 خرداد 1360 یک شبه  جنگ مسلحانه بدون کمترین اطلاع و آمادگی سازمانی، زمانیکه هم کادرهای سازمان و هزاران هزار هوادار سازمان طی دوسال کار علنی در مشت رژیم هستند، اعلام میشود. بمبگذاریها، و کشتارها، رژیم را چنان تحریک میکند که بجان هرآن کس که نشانی از مجاهدین دارد انداخته روزانه صدها نفرشان را اعدام میکند حتی بعضا نیروهای خودش به اشتباه در میان اعدامیهاست. آنهم زمانیکه خود مسعود رجوی فرار را بر قرار ترجیح داده است و به فرانسه گریخته است. 

در چشم بهم زدنی تمامی سازمان در داخل کشور کمرشکن میشود و باقی مانده به خارج فرار میکنند. این بدان معنا است که از این تاریخ به بعد  تضاد اصلی ای که سازمان مجاهدین با آن روبروست بقاست و نه تهدید رژیم، چون رژیم در کمرشکن کردن سازمان در داخل کشور کارش را درهمان سال اول جنگ مسلحانه شهری سازمان به تمام و  کمال به اتمام رسانده بود.

میدانیم که در شرایط کاهش تضاد بیرونی این تضاد درونی است که رشد میکند.

در شرایط بقا آنهم در خارج کشور که تمامی ارزشهای آن علیه شما عمل میکنند، تهدید اصلی اعضاء هستند. آنهم تهدید علیه رهبری که نه تنها قصد انتقاد از خود، نه قصد اصلاح خود و خطوط، و نه قصد کنار رفتن دارد، بلکه مصمم است به قیمت نابودی باقی مانده یک تشکل مبارز و تبدیل آن به مجلس شاه گونه یا آخوند زده فرمایشی بله قربان گو، نوکر معاب ستایشگر، در قدرت بماند. از این روی مسعودرجوی دشمن هر مجاهدی میشود که با تکیه به سرمایه و اعتماد بنفس مبارزاتی، جرات فکر کردن،  جرات نقد کردن جرات اعتراض دارد.

پرویز یعقوبی اولین قربانی

از این روست که باید دم امثال پرویز یعقوبی ها که سرمایه مباراتی برای خود طبق ارزش گذاری هایی که حنیف نژاد نیز کرده است،و به او قدرت و  جسارت نقد رجوی را میدهد چیده شود ، پرویز یعقوبی که سابقه اش در مبارزه از حنیف کمتر نیست. شاهسوندی روند تصفیه و سرکوب او را تشریح کرده است، هرچند عجیب است که او خود یعقوبی را کمتر از رجوی مقصر نمی شناسد. پرویز یعقوبی اولین گروهی بود که به همراه مادررضایی ها و احمد رضایی فرزند جوانش و عروسش و یک خواهر دیگر زمانیکه من مسئول شاخته ترکیه سازمان بودم از ایران خارج کردم.  یعقوبی از همان روز اول، اعتراضاتش درمورد شکست قریب الوقع مبارزه مسلحانه با رژیم و اینکه هیچ کس در سازمان از شروع آن خبر نداشته است در شهر وان ترکیه به من آشکار کرد. حتی مادر رضایی ها هم از اینکه یک شبه اینگونه رژیم را بجان سازمان و بچه های بی گناه انداخته اند حسابی شاکی بود. احمد رضایی فرزند کوچگ مادر رضایی ها میگفت این سازمان فقط انسانها را برای به کشتن دادن میخواهد.

رجوی در سکوت فرصت طلبانه و تفکرات هپروتی “مبارزه یعنی همه چیز” ما مجاهدین ، و حمایت کاسه لیسانی چون مریم رجوی، با تشکیل کنگره واقعی سازمانی برای بررسی خیانت رجوی مخالفت میکند و ضمن بدترین تحقیرها و توهین ها  به یعقوبی از او عبرت الناس برای بقیه می سازد که کسی جرات نکند به مسعودرجوی انتقاد کند.

رویکرد فرصت طلبانه ما مجاهدین در موضع گیری نکردن در قبال قربانی کردن یعقوبی توسط مسعودرجوی بپای رهبری خیانت بار خودش که به شکست و نابودی مجاهدین برای همیشه در صحنه داخلی منجر شد، صفحه سیاهی است که باعث شد همین شتر بعدها بر در خانه همه ما مجاهدین یکبار در فروغ یک با 1304 کشته و صدها مجروح و یکبار دریک بار در فروغ دو(که با بمباران و کشتار محدود مجاهدین توسط هواپیماهای آمریکایی) از آن نجات یافتیم بسیار بدتر بنشیند.

 شاهسوندی قربانی بعدی سرکوب “مراد مجاهدین”

شاهسوندی که تناقضاتش را قبلا غورت داده اما درجریان تقی شهرام، اولا مسلمانی را ترک نکرده، بعد از دستگیری توسط ساواک مقاوم مانده، در زندان با اطلاعاتی که از ترورها و اقدامات تقی شهرام داده، رجوی توانسته بیانیه آموزشی جریان چپ نما علیه تقی شهرام را منتشر کند، مانند بسیاری همچون مهدی ابریسمچی و… براست سنتی کشیده نشده، همه اینها تبدیل به سرمایه مبارزاتی شده و به او نیز تجربه، ضرورت و جرات ایستادن در مقابل تصمیمات غلط را داده است.

شاهسوندی در جریان تهیه رادیو برای حمل  به کردستان، بخاطر  رد تصمیم محمد علی جابرزاده مسئول بالاتر شاهسوندی آنهم در حضور مسعودرجوی در هنگام مذاکره و تصمیم گیری نهایی در اورسوواز مقر رجوی در پاریس، تهدید شاهسوندی به ترک مسئولیت تهیه و انتقال رادیو درصورت عدم موافقت با نظرش بعنوان سرپیچی از سلسله مراتب فرماندهی تلقی شده حکم تعلیق عضویتش صادر میشود. ولی حکم درپاریس به خودش ابلاغ نمیشود. بلکه حکم را سربسته در پاکتی بدستش میدهند که به همراه رادیویی که “برخلاف نظر سازمان و رجوی تهیه میشود” به کردستان ببرد.

آپورتونیسم در تصمیم مسعودرجوی علیه شاهسوندی

در این رویکرد عملا مسعودرجوی در عدم ابلاغ تعلیق عضویت به شاهسوندی در پاریس، تسلیم تصمیم شاهسوندی میشود و با آن موافقت میکند. آنهم تصمیم به ورود به فرایند آشکارا غلط از نظر خودش،ماموریتی بسیار پرهزینه و وقت گیر و پر خطر بردن رادیو 50کیلو واتی بجای رادیو 1.5 کیلوواتی از آلمان به کوههای کردستان که میتوانست به بهای جان خود شاهسوندی و دیگر دست اندرکاران آن نیز منجر شود. آنهم  جهت راحت شدن از شر شاهسوندی در پاریس، نمونه بارزی از پراگماتیسم، و آپورتونیسم در رهبری مسعودرجوی است.

 درصورتیکه وقتی رجوی با تصمیم شاهسوندی (غلط از نظررجوی) موافقت میکند، دیگر مسئولیت با مسعودرجوی است نه شاهسوندی. بنابراین نمیتواند او را بخاطر سرپیچی از دستور تعلیق عضویت کند. رجوی نمیتوانست به کسی که عضو نیست آن ماموریت خطیر را بسپارد. اگر هم میخواست باید در همان پاریس تعلیق عضویت را با رد تصمیم شاهسوندی انجام میداد.

اما رجوی فرصت طلب در ترس از مسئله دارشدن شاهسوندی در پاریس در صورت ابلاغ تعلیق عضویت و احتمال خروج او از سازمان و علنی شدن آن تن به یک اقدام ضد تشکیلاتی ونقض اصول مبارزاتی میدهد، و فرصت طلبانه اجازه میدهد به حساب جیب خلق و هزینه بسیار و … یک تصمیم که از نظر خودش غلط هم بوده به مرحله اجرا در آید تا از شر شاهسوندی در پاریس راحت گردد و ابلاغ تعلیق عضویت را به کردستان که فکر میکند دست شاهسوندی به جایی نمی رسد موکول میکند.

اوج دنائت، پستی، و فرصت طلبی مسعودرجوی وقتی است که از همان فرایند انتقال رادیو بدست شاهسوندی به کردستان یک حماسه می سازد و در نشریه چاپ میکند، اما نه اسمی از شاهسوندی و نه هیچ عکسی از او درمیان عکسهای متعدد چاپ شده در نشریه وجود دارد.

فراموش نکنیم قصدمان داستان سرایی نیست، میخواهیم برای شناخت مسعودرجوی و سازمان مجاهدین باقی مانده از حنیف نژآد ،حوادث مربوط به شاهسوندی را کالبد شکافی کنیم.

شاهسوندی در پایان یک جان کندن بقول رجوی “حماسی چندین ماهه” متوجه تصمیم مسعودرجوی علیه خودش میشود. آنهم با طرزتفکر مجاهدین که مبارز و مبارزه همه چیز است، جدای از اینکه همه زحماتش را هدر رفته می بیند. به یکباره تمامی سرمایه مبارزاتی خود را و همه سالهای تلف کرده عمرش همه خطرات در مواجهه با مرگ و زندگی را … را بر باد رفته می بیند.  تا چه حد خرد کننده و تحقیر آمیز است. آنهم وقتی فکر میکند با دل وجان در تلاش بوده صدای مجاهدین را فرای پارزیت های رژیم به مردم ایران برساند. اینگونه سرکوب و تحقیر شاهسوندی که در جریان تحقیر و سرکوب پرویز یعقوبی سکوت پیشه کرده بود صد بار بدتر بر سر خودش توسط مسعودرجوی تکرار میشود. 

عکس العمل شاهسوندی به تعلیق عضویت در 1361

فاجعه بعدی واکنش شاهسوندی به این سرکوب و تحقیر در تعلیق عضویت است. طبق گزارش خودش، وقتی در جریان چنین تصمیم خردکننده ای قرار میگرد، اولین واکنش او این استکه میخواهد او را از کردستان بفرستند به داخل شهرها تا با عمل انتحاری وفاداری خودش را به مسعودرجوی اثبات کند!!!

کوتاه سخن اینکه، آنچه اساسا مورد توجه نیست، اصول مبارزاتی، تشکیلاتی، سازمانی، حقوق اعضاء، درست یا غلط بودن تصمیم تعلیق، بلکه آنچه از نظر شاهسوندی مورد تهدید واقع شده است رابطه مرید و مرادیش با مسعودرجوی است که میخواهد با عمل انتحاری آنرا نجات دهد. معلوم نیست بعد از شهادتش در عملیات انتحاری پیشنهادیش رابطه ای با مرادش چه معنا دارد. منتالیتی مجاهدین همه همین است. اینگونه ازسال 1361 تا انقلاب ایدئولژیک 1364عملا خلع عضویت شده بعنوان هوادار و فرد غیر تشکیلاتی اما در درون سازمان بکارتهیه تدارکات و آذوقه بکار گرفته میشود.

فاجعه بزرگتر در جریان انقلاب ایدئولژیک 1364 رخ میدهد.

درجریان انقلاب ایدئولژیک در سال 1364 به گفته خودش موفق میشود آنگونه که خودش مکتوب کرده، “با انقلاب خوبی که میکندو بعد از بوسیدن پاهای رجوی، بازگشت طوفانی ای بکند و اجازه می یابد بدون عمل انتحاری رابطه اش با مریدش را ترمیم کرده به رده مرکزیت نیز برسد. درکدام فرهنگ متمدن الا حکومتهای مستبد ایرانی و قرون وسطایی چنین حرکاتی متداول بوده است. آنوقت از چپ مارکسیسم حرف زدن چه معنا دارد. البته باید گزارشش از “انقلاب خوبش” گوش کرد که در آن چه بلاهایی بر سر خودش در تحقیر و توهین ها و خود ذائل شمردن های او برای مورد قبول واقع شدن در نزد مرادش مسعودرجوی کفایت کرده است. و رجوی متقاعد شده،  شاهسوندی از آن سرمایه اندوخته در سال 1354 تهی شده و دیگر جرات مخالفت کردن ندارد.

محکومیت علی زرکش به اعدام توسط رجوی

مورد بعدی علی زرکش است که گزارشات شاهسوندی را در این مورد شنیده اند. وقتی بعد از انقلاب ایدئولژیک در اواخر سال 1364 بعد از ارتقاء مریم رجوی به راس رهبری در واکنش به انتقادات علی زرکش مبنی بر تصمیم به مبارزه مسلحانه ای که منجر به نابودی سازمان گردید، به بهانه خروج از کشور و فرار از صحنه مبارزه علی زرکش را به اعدام محکوم میکند.

بعد از انتقال مسعودرجوی به عراق وقتی علی زرکش را کت بسته به بغداد منتقل میکردند نگارنده اتفاقی صحنه فاجعه بار انتقال قرار گرفت و بعد در جریان محاکمه و حکم اعدام او قرار میگیرد که بعد از آن مسئولیت نگهداری و نگهبانی از علی زرکش در یک خانه یک طبقه در خیابان صناعة بغداد به اتفاق همسرش مهین رضایی نگهداری میشد. من شخصا بعد از چندین ماه صحبت با علی زرکش پیشنهاد فرار و پناهنده شدن به سفارت فرانسه را به او دادم ولی مانند هر مجاهد دیگر نتوانست مرادش را رها کند. چندین ماه علی زرکش را به طبقه آخر پایگاه بقائی در نزدیکی مجتمع پایگاههای مجاهدین در صد متری میدان فردوس بغداد منتقل کردند.

درجریان قراردادن شاهسوندی از حکم اعدام علی زرکش

شاهسوندی وقتی در جریان حکم اعدام علی زرکش قرار میگیرد، علی زرکش در طبقه آخر پایگاه بقایی مستقر شده. مسعود رجوی که از سرمایه شاهسوندی در مبارزه با خبر است، و از همان روزی که شاهسوندی وارد سلول او در زندان شده بود و عضوی بود که خودش هم از آن اطلاع نداشت از اعتماد بنفس و سرمایه ای که در او به همراه شریف واقفی و صمدیه لباف در ایستادگی درمقابل حکم اعدام صادر توسط تقی شهرام در مورد خودش و واقفی و صمدیه سراغ داشت نگران بود. حالا که به رده مرکزیت نیز بعد از انقلاب ایدئولژیک رسیده و رجوی نیز پا جاپای تقی شهرام گذاشته و حکم اعدام علی زرکش را صادر کرده بدون له کردن و نابودیِ به تمام و کمال شاهسوندی چاره ای برای خاموش کردن و رام کردن و همدست کردن شاهسوندی با جنابات خودش در اعدام علی زرکش نمی شناسد.

از این روی است که از شاهسوندی میخواهد که ابتدا بدون هیچ اما و اگر، بدون شنیدن هیچ دلیل و استدال و مدرکی حکم اعدام علی زرکش را قبول کند. در اینجا شاهسوندی بخوبی حس میکند که مسعودرجوی در حال تکمیل ترورهای تقی شهرام در سال 1354است که شاهسوندی از آن جان سالم بدر برده بود. آنجا تقی شهرام قصد مرگ فیزیکی او را داشت امروز مسعود رجوی با تخلیه او از هرگونه ارزشهای انسانی و مبارزاتی، قصد مرگ مبارزاتی او دارد. چون مجاهدین بدرستی یا غلط، مشکلی با مرگ فیزیکی ندارند. مثل آب خوردن درخواست عملیات انتحاری میدهند!!!!!!!!

واکنش شاهسوندی به حکم اعدام علی زرکش

در اینجا نیز واکنش شاهسوندی در بررسی و کالبد شکافی فکری او بعنوان نمونه ای از مجاهدین مد نظر است. که البته در قسمت های بعدی مفصل تر به آن پرداخته میشود.

طبق گزارش مکتوب شاهسوندی او ضمن مخالفت با قبول بدون دلیل و مدرک حکم اعدام علی زرکش که همزمان حکم اعدام خود مبارزاتیش نیز در آن هست،  اولین واکنش اوست که حائز اهمیت است، که مستقیم از نوشته او نقل قول میکنم:

“این بود که گفتم، من سمپات فردی علی زرکش نیستم، اگر قرار باشد سمپات فردی کسی باشم آن فرد مسعودرجوی است. گفتم حاضرم هم اکنون بدستور مسعود خودم را از طبقه چهارم یا پنجم ساختمان بقایی [جائیکه علی زرکش زندانی بود] در بغداد به بیرون پرتاب کنم”.

اینبار نیز متاسفانه اولین تهدیدی که شاهسوندی مانند بقیه مجاهدین حس میکند، گسستن رابطه مرید و مرادی خودش با مسعودرجوی است!!! و راه حلش نیز این است که حاضر است برای اثبات مریدی خودش همان لحظه چشم بسته و کور بدون آوردن دلیل و مدرک بدستور رجوی دست به عمل انتحاری بزند!!!! ولی رجوی که قصد دارد با یک سنگ هر دو گنجشک را بزند، پذیرفته نمیشود.

در این واکنش شاهسوندی یک فرصت طلبی آشکار مشاهده میشود، کسی که مجاهد خلق است، و علیه ظلم و ستم و استبداد جان به کف وارد مبارزه شده، وقتی با استبدادی قرون وسطایی با حکم اعدام بدون دلیل و مدرک روبروست بفکر منافع خودش در سازمان است. ریشه این فرصت طلبی همان  اندیشه “مبارزه و مبارز همه چیز” و قداست رابطه مرید و مردای خودش با رجوی است میباشد. این وضعیت تمامی مجاهدین است.

شاهسوندی مدتی در همان بخش تبلیغات-نشریه مجاهد که فعال بود ادامه میدهد تا در نهایت رجوی تصمیم میگیرد از شر او در کنارش در بغداد راحت شود. و او را به پاریس میفرستند. و اینگونه عملا از دور خارجش میکنند. که نهایتا بدنبال زندگی خود میرود.

در این مورد نیز میتوان مشاهده کرد که مسعود رجوی در تلاش برای تبدیل یک مبارز به ابزار بی جان بله چشم گوی سازمانی و تحمیل مرگ هویتی به او تا چه حد شاهسوندی مورد سرکوب و تحقیر و توهین قرار میگیرد. شاهسوندی نیز هیچ اعتراض اصولی مبتنی بر مناسبات سازمانی و تشکیلاتی و حقوق اعضا و حد و حدود تصمیمات و چرایی آن توسط رهبری نمی کند.

شرکت شاهسوندی در فروغ جاویدان،  با حفظ مواضعش!!!

دوسال بعد وقتی صدام حسین، با استفاده از مجاهدین تحت نام “ارتش آزادیبخش ملی ایران” در کشتار سربازان ایرانی در مرزها در جنگ با ایران، مسعودرجوی را دوپین کرده است، و باعث شده آب از لب و لوچه بسیاری مریدان سابق و حاضر وخارج کشوریها و ما مجاهدین درگاهش راه بیفتد.

وقتی بعد از اعلام آتش بس که ماندن رجوی در عراق ودر نتیجه خارج کشور را ابدی میکند، رجوی که آشکارا مجاهدین اسیر در سازمانش دیگر بدردش نمیخورند و بلای جانش خواهند بود، فرمان فتح تهران را با ماجراجویی فروغ جاویدان اول صادر میکند.

متاسفانه شاهسوندی دوباره آن رابطه و تفکر مرید و مرادی و ارزشهای مبارز و مبارزه به هر قیمت دراو زنده شده، فیلش یاد هندوستان کرده با چشم بستن به همه خلافکاریهای رجوی با فریب خودش برای وصل آن رابطه قطع شده مرید و مرادی، با یک فقره کلاه شرعی برسر خودش با بیان: “با حفظ همه مواضع انتقادی علیه سازمان بعنوان یک رزمنده در آن ماجراجویی شرکت میکنم” برای آخرین بار از جانش برای به پیروزی رساندن مرادِ بی وفایش در تسخیر ایران و اثبات وفاداری خودش مایه میگذارد. رجوی همواره  جوابش به همه ما مجاهدین درگاهش این بوده است “تو بدم بمیر بدم”. اصلا هنگام شهادت فریاد بزن مرگ بر رجوی. من از تو شهیدی میسازم بهتر از حضرت عباس برای امام حسین.

شاهسوندی اینگونه بار دیگر از جانش برای به پیروزی رساندن مرشد بی وفایش در تسخیر ایران برای اثبات وفاداری خودش مایه میگذارد.

بسیار واضح است که وقتی شاهسوندی که در فروغ جاویدان شرکت میکند، قطعا برای اثبات غلط بودن و به شکست انجامیدن آن عملیات نیست. بلکه با مایه گذاشتن از جانش کمک میکند که مرادش در ماجراجویی فروغ پیروز شود. مسلم است اگر رجوی درفروغ جاویدان پیروز میشد، یعنی رهبری، سیاست، استراتژی و البته ایدئولژی ای که همه، از آن برآمده اند نیز درست بوده و تثبیت میشد و پیروز صحنه بود.

و به اثبات میرسد که امثال من و شاهسوندی و همه انتقاداتش به مراد خودش سراسر به خطا بوده. شاهسوندی مطلقا نه میخواهد و نه میتواند آن تناقض بزرگ بین شرکت در فروغ برای به پیروزی رساندن مرداش و اثبات برحق و درست بودن رهبری آن، و بیان “با حفظ همه مواضع انتقادی علیه سازمان” را درک و فهم کند.

رژیم در ایران وقتی شاهسوندی بدست پاسداران اسیر میشود کار نا تمام مسعودرجوی در هرزه سازی از یک مجاهد مبارز منتقد را در مورد شاهسوندی رقم زده نانش و هدیه اش را به رجوی تقدیم میکند. رجوی نیز آن هدیه گرانبها را به اعلا درجه گرامی میدارد و با نصب تابلو “مزدورتشنه بخون، تیرخلاص زن، شاگرد جلاد اوین” بر قبر مبارزاتی شاهسوندی اعلام پیروزی کرده و جشن میگیرد. اینبار البته نه یغقوبی است که به عبرت مجاهدین و غیر مجاهدین تبدیل میشود بلکه شاهسوندی است که با همکاری با رژیم به چنین عبرتی تبدیل میکند.

نمونه های امثال شاهسوندی در نابودی خود در راه مرشدشان مسعورجوی

هادی افشار باز مانده از دوران حنیف نژاد زمانیکه عضو مرکزیت است، و طبق گزارش خودش در جریان سرکوب سیستماتیک در قرارگاه منصوری شرکت داشته است. او در گزارش دیگری در مورد سرکوب سیستماتیک در سال 1373 که رسانه ای کرده است چنین می آورد:

“سپس عموما از همانشب [بعد از دستگیر عضو مربوطه] ریل بازجویی شروع شده و از فرد خواسته میشده که ارتباط خود با وزارت اطلاعات و اینکه چگونه به استخدام رژیم در آمده و نفوذی رژیم شده است را توضیح بدهد. برخورد بازجوها از اول سفت و سخت بوده و بشدت باعث شوک افراد میشده. روشن است که افراد کاملا گیج میشده اند که داستان چیست و اصلا نمی توانسته اند باور کنند آنچه را شاهدش هستند جدیّ است و هر کس بنوعی آنرا برای خودش توجیه میکرده ( “دارند مرا امتحان میکنند”، “یکی از مراحل ورود به تیم های عملیاتی است” و….) بعد از اولین سوال و جوابها و انکارها، بازجوها شروع به فحاشی و کتک زدن فرد میکرده اند… و عموما افراد با قسم و آیه و نام بردن از مسعود و مریم تلاش میکرده اند نشان بدهند که اشتباهی رخ داده و روح آنان از جریان نفوذی بی خبر است…بازجوها در گام بعدی با کتک زدن و ایضا شکنجه افراد بصورت کتک زدن با کابل یا چوب دستی شدت عمل بیشتری نشان داده و هر بار که افراد به مسعود و مریم قسم میخورده اند، شروع به فحش دادن به مسعود و مریم میکرده اند، در این نقطه بسیاری فکر میکرده اند که در سازمان کودتایی علیه مسعود و مریم رخ داده و این گروه کودتاچی دست به این اعمال میزنند.” نقل از نوشته هادی افشار (سعید جمالی) کروشه از من است.

یادمان باشد هادی افشار (سعید جمالی) که در سال 1364 همچون شاهسوندی به مرکزیت رسیده بود در راستای سیاست حذف مجاهدین بدست رژیم جدا شدگان را میبرد و در مرز رها میکرد، خود در تمامِ التماسهایش به رجوی درسال 1378می نوشت که:

.من لیاقت رهبری تو را ندارم بگذار بروم داخل کشور” تا آنگونه که تو میخواهی نیست و نابود شوم

 

اسماعیل وفا یغمایی موردی دیگر از فدای خود برای مرشد

کسی نیست که نقش اسماعیل وفایغمایی و اشعارش را در تبدیل کردن یک هیولا به موجودی آسمانی و مقدس و معصوم نداند. طبق گزارش شخص وفا یغمایی ، مسعودرجوی اورا در سال 1364 برای شریک جرم کردن در جنایش به قرارگاه منصوری درشمال عراق برای تهیه گزارش از دستگیری، زندان و شکنجه و اعتراف گیری اجباری سیستماتیک از مجاهدین توسط سازمان، فرستاده بود. دراین جریان سرکوب هادی افشار نیز در موضع مرکزیت سازمان در آن شرکت داشته و کتبا نیز خودش آنرا گزاش کرده. 

وفا یغمایی یک قدم فراتر از مسعود رجوی نهاده “با پیوستن به سلطنت طلب ها” با نابودی هویتی و مبارزاتی خودش که رجوی میخواست انجام دهد را به اعلاء درجه انجام داده است. اینجا نیز مسعودرجوی از سرنوشت وفایغمایی بعنوان یک مجاهد منتقد، یک عبرت در اذهان اعضای هنوز در اسارتگاههایش، برای شورایی های مزد بگیرش در شورای ملی مقاومت و بین هواداران میسازد.


احمد حنیف نژآد که من او را از ایران خارج کردم، و وقتی به وان ترکیه رسیده بود، تا خرخره نسبت به مبارزه مسلحانه مسئله دار بود را مسعودرجوی با شرکت دادنش در شکنجه های مجاهدین در قرارگاه اشرف به چنین ابتذالی کشاند. مهدی ابریشمچی، علی خدایی صفت، سید محمد سادات در بندی و نادر رفیعی نژاد که نامشان بعنوان شکنجه گر توسط مجاهدین شکنجه شده برده شده است، با همین شیوه به دام شراکت در جنایات رجوی افتادند.

داود باقروند

پایان قسمت اول

درقسمت تیترهای زیر مورد بحث قرار میگیرد

پیشگفتار 

سازمان مجاهدین محصول توهم مرکب 

در فقدان جنبش مترقی و انقلاب ایدئولژیک مجاهد         

گفتارهای سعید شاهسوندی در کلاب هاوس         

نبود شاهسوندی در نشست زمستان 63  

نقد شاهسوندی چرا؟ و شرح مختصر پروسه از 61 تا67      

سعید هیولا مجاهدین را بعداز 67 ندیده 

دستگیریهای سیسیتماتیک اعضای در 64و 73 را ندیده

رعایت امثال شاهسوندی و یغمایی توسط رجوی   

شورا و مقر پاریس مجاهدین ویترین مردم فریبی

اصرار شاهسوندی به نقد      

ناتوانی از پاسخ به سوالات   

نقش اصول اولیه سازمان در وضعیت فعلی آن

چرا در بین گروههای مارکسیستی انشعاب میشود ولی در مجاهدین با این پدیده روبرو نیستیم؟           

نقدی بر فرج سرکوهی        

گرفتاری شاهسوندی درغار افلاطونی تشکیلات    

فرهنگ “مبارزه و مبارز یعنی همه چیز” درخدمت تبعیض و سرکوب 

بازرگان و توصیه مسلحانه به حنیف     

تبدیل مبارزه همه چیز به ارزش طبقاتی 

Published by taninneashena

ماخواستارتغییررژیم ایران هستیم، با اعضایی با سابقه زندان دردو نظام، بابیش ازچهاردهه تجارب عملی مبارزه سیاسی-نظامی جهت تحقق استقلال،آزادی،دمکراسی وحقوق بشر برای ایران، برآنیم که مردم ایران باردیگردر مسیرآزادی، دردام اشرار و نیروهای ضد تکاملی و ضد آزادی و دمکراسی در قالب های فریبنده دیگری مانند اسلام نوع استالینی فرقه رجوی بعنوان داعش ایرانی نیفتد. در این مسیرمبارزه سیاسی و افشاگرانه و آگاهی بخش که تماما متکی به حقایق، اسناد و مدارک و شاهدان عینی قابل دفاع درهر محکمه ای است، با تلاشهای قدرت پرستانه، دمکرات نمایانه وابسته گرایانه، با آویختن بدامن کشورهای استعماری مرز داریم. مردم بپا خاسته ایران و فرهیختگان ملی و مستقلش با بی شمار سرمشق های استوره های آزادیخواهی و استقلال همچون فرغی ها، ستارخان ها، باقرخان ها، پطروس ملیک آندریاسیان ها، ملک المتکلمین ها، صوراسرافیل ها، سردار اسعدها، مصدق ها، فاطمی ها و .. بدست نسل جوان و فرهیخته معاصر، میتوانند به خواسته های نوین آینده نگر در ایران یک پارچه و مستقل به "سیستم جمهوری دمکراتیک" بدون بازگشت دوباره به ارتجاع استبدادی 2500ساله گذشته(از سر استیصال و بی مایگی و خودفروشی به بیگانگان برخی جریانها)، جامه عمل بپوشانند.

Leave a comment

Design a site like this with WordPress.com
Get started